زين العابدين شيروانى
667
بستان السياحه ( فارسي )
اغيار پنهان مانده آشكار شود و طلسم آن كنج بهآسانى كشوده كردد وقتى بوى آن كلستان بمشام جان مىرسد كه از صحايف كائنات حقايق بيّنات خوانده شود و از الواح آفاق و انفس مفردات و مركّبات كائنات ملاحظه كردد و از اوّل آفرينش كه اوّل ما خلق اللّه العقل اشارتست بدان آخر سلسلهء موجودات كه مقصود از اتّصالات فلكى و امتزاجات عنصرى وجود شريف و عنصر لطيف اوست حرف حرف و كلمه به كلمه بداند و بعد از آن بسان غوّاص در درياى وجود خود سفر كند تابعين يقين بفضل و كرم الهى ببيند كه جزو و كلّ غرق وجود آدمى است و در اين تركيب ضعيف مختصر افلاك و انجم و طبايع و عناصر و معادن و نبات و حيوان و جنّ و ملائكه و عقول و نفوس مندرجست و فيك جمع الخلق و العرش و الكرسى سخنان محقّقانست و اوّل سخن از نطفه منى كه به يك اعتبار اصل جسم و تن آدمى است كفته مىشود تا امتثال آيهء كريمهء فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ كرده شود بدانكه چون نطفهء مرد و زن عاشق واردست توافق در كردن تعانق كنند و ارادت صنع عالم بايجاد اعجوبه از اعاجيب مصنوعات متعلّق شود آن ذرّه كه در وقت تخمير آدم در قبضهء قدرت چهل صباح تربيت يافته و از تجليّات جمال و جلال ذوق تمام و نصيب كامل حاصل كرده چون تخمى كه بر زمين افشانند آن نطفه در رحم افشانده شده خطاب رسد بكواكب سبعهء سيّاره كه هرچند نطفه از غذا حاصل شده و غذا خواه حيوانى و خواه نباتى فرزند آباء افلاك و امّهات عناصر است امّا در آن نطفه ذرّهء هست كه چهل هزار سال به نظر لطف و قهر پرورش يافته و شما را كه اين اجرام علوى و هياكل نورى بخشيدهايم جهة خادمى و چاكرى او دادهايم اكنون وقت آنست كه هريك هر نقد كه داريد نثار فرق او كنيد زحل كه شهسوار خنك فلك هفتم است اوّلا به دايكى او قيام نمايد و چون مزاج او بارد و يابس است نطفه را از مقام نطفكى بمقام علقكى رساند چنان كه حقتعالى مىفرمايد كه خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً و به نزد بعضى محقّقان چنين است كه چون نطفه مرد و زن بهم رسيد بر مثال كوى چهار طبقه در ميان رحم قرار كيرند سودا كه از مادر خاك همراه اوست در ميان افتاده و بلغم كه نتيجهء مادر آبى بود بر كرد او محيط و خون كه از مادر هوا و باد يادكار داشت هر دو را در ميان كيرد و صفراء كه بر مثال كرّهء آتش است بر او محيط شود و چون آن چهار اخلاط در رحم حاصل شود و هريك در مركز خود قرار كيرند فيوض كواكب متواتر شود و معادنى كه در اين عنصر مضمر بود به ترتيب افلاك و انجم روى بظهور كند و معادن ظاهرى چون چشم و كوش و دهان و دست و پا و معادن باطنى چون معده و جكر و دل و ساير اعضاى ظاهرى و باطنى چنان كه تشريح اعضا در كتب حكمت مسطور است تمام شود فلك هشتم كه آن را فلك البروج خوانند حقتعالى به عظمت او قسم ياد مىكند كه وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ دواسبه تاختن آرد و جكر آن طفل را محلّ تجلّى خود سازد و بامر ربّ العالمين روح نامى را كه آن را روح نباتى خوانند و روح طبيعى نيز كويند در او دردمد و قواى طبيعى چون غاذيه و جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و غيره در او پديد آيد و نشو و نما و باليدن اعضا پيدا شود طفل از راه كذر ناف غذاخوار شود و جسم و روح بتدريج بكمال رسد و روشنتر ازين بكويم بدانكه چون نطفه بر جسم افتد مدوّر شود از جهة آنكه آب بالطبع مدوّر است آنكاه بواسطهء حرارتى كه در رحم هست نطفه نضج مىيابد و اجزاى غليظه او از اجزاى لطيفه از تمامت نطفه رو بمركز نطفه مىنهد و اجزاى لطيفه از تمامت نطفه رو بمحيط نطفه مىآورد و به اين سبب چهار طبقه مىشود و هر طبقه محيط تحت خود مىشود يعنى آنچه غليظ است رو بمركز مىنهد و در ميان نطفه قرار مىكيرد و آنچه لطيف است رو بمحيط مىآورد و در سطح اعلى مقرّ مىسازد و آنچه اعلاى نطفه متّصل سطح است در لطيفى كمتر از سطح اعلاست و آنچه بالاى مركز است متّصل بمركز است در غليظى كمتر از مركز است به اين سبب نطفه چهار طبقه مىشود مركزى را كه در ميان نطفه است سودا مىكويند و سودا سرد و خشكست و طبيعت آب دارد لاجرم بجاى آب افتاده و آن طبقه كه بالاى بلغم است خون مىكويند و خون كرم و تر است طبيعت خاك دارد لاجرم بجاى خاك افتاده و آن طبقه كه بالاى مركز است و متّصل است بمركز محيط بلغم كويند و بلغم سرد و تر است و طبيعت هوا دارد لاجرم بجاى هوا افتاده و آن طبقه كه بالاى خونست صفرا كويند و صفرا كرم و خشك است و طبيعت آتش دارد لاجرم بجاى آتش افتاده و آن جوهر كه نامش نطفه بود چهار عنصر و چهار طبيعت شد و نطفه ظاهرى دارد و باطنى از ظاهر نطفه فرزند و از باطن او باطن وى